یا فاطمه الزهرا(س)
یا فاطمه الزهرا؛
فاطمه ای قبله نمازم و كعبه نیازم،توئی بلندای رازم،با تو خود را نبازم،و با هر مشكلی بسازم.ای كه حوران از جمالت شرمسارند و از خجالت سر بر زمین سایند و جز تو را ستایش نیایند.
ای خورشید آسمان دلم و تنها روشن كننده سرزمین تاریك قلبم؛
ای كه نامت مشكلم آسان كند
آن كنی كه حضرت سبحان كند
ای كه دردم را همیشه مرهمی
نام تو دریای غم كرده نمی
گر نگاه نیم كردی بر كسی
چشم گردد عاجزان را او بسی
مثل تو هرگز ندیدم آفتاب
تشنگان معرفت را جز تو آب
ای مباهات خدا بر قدسیان
بی تو جبرائیل باشد در زیان
فرشیان را نور ربانیستی
عرشیان را خود بداند كیستی
قبله گاه عشق محرابش توئی
كعبه عشاق را جانش توئی
ای كه مادر بر تمام انبیاء
حق كه نامیدت نبی خیرالنساء
هم مركب هم قلم،هم دست ها
گر بخواهی از تو بنویسم چه ها
از جمال تو جهان هم شرمسار
هم خزان و هم زمستان هم بهار
ای همیشه مهربان بر شیعیان
لطف تو در این جهان باشد عیان
دستگیری كن به عقبا دوستان
با شما گردیم داخل بر جنان.
تولد یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود(عج)
یابن الحسن؛
ای پرچمدار علم و فضیلت،ای فرشته عشق،ای كشتی نجات ما در طوفانهای بلا ، و ای خورشید آسمان كمال و ای قله معرفت ، ای درخشان تر از خورشید ، و تابانتر از ماه و نمایانتر از ستاره ،با دستان معصومت قلم فرج را به دست گیر و بر صفحه ظلم و جور گیتی خط بطلان بكش.
ای باغبان بوستان عدل و داد،ای بت شكن قدرتهای شیطانی و ای خورشید فروزان بر تاریكی های غفلت و جهالت ، بازآ،بازآ تا هدف از خلقت بر جاده صداقت گام نهد، بازآ كه گلهای عزت و عظمت رو به پژمردگی است.
ای واژه محبت و صفا، ای تندیس انسانیت و آزادگی، ای امید آیندگان و ای مایه دلگرمی هر انسان آزاده،ای وارث گذشتگان نیك نام،و افتخار منتظران سر بلندی،و ای دست گیر هر بیچاره و مضطر،ای شفا بخش دل بیماردلان،و امید بخش ناامیدان فلك زده،آیا بود كه گوشه چشمی به ما كنی؟ای مایه امید هر انسان سیه روی و سپید موی و زشت خوی،ما منتظران خاك پاك قدوم مبارك و میمونت هستیم .
بیا كه پای انتظار در حال سستی است و جهان در پستی و بیگانگان در مستی ، ای عصاره هستی .
دیگر ما را تحمل دوری خورشید جمال آزادی تو نیست .
بیا كه ناله ام به سر آمده و چشمان اشكبارم خونین گشته و كاسه صبرم لبریز شده است .
بیا كه چون توئی باید جهان را گلستان نماید.ای عزیزتر از جان و مكمل ایمان و یادگار امامان.
هدایتگر بی مایه
هدایتگر بی مایه
یار شده خار شده اینهمه بی مایه شده، گرچه كه او یارشده یار
وفادار شده با همه اوصاف سر دار شده، چونكه خجالت نكشیده به
سر و صورت و دست زار شده بر سر زندگیش بار شده كه گهی
زانوی غم بر بغل دست گرفته، نه كه او خنگ شده، گنگ شده پاهای
او لنگ شده، با پای لنگان راهی راه شده، سدی بر آن چاه شده، هر
نفسی آه شده، گوئی كه او ماه شده، تا كه درخشد به شب ظلمت و
تاریك و در این كوچه باریك، رساند همه را منزل و مقصود، عجب
سود، كه مثل حضرت هود، بگیرد دست هر تشنه رساند به لب رود،
كه او نوشد و هم جوشد و در راه خدا كوشد و بار دگران را به اندازه
بر اندازد و او نازد و هم بازد، نه با هر دغلی سازد، گر دید كه یك
سائل بیچاره بد بخت به دوران زده ای، راهی هر خانه شد و دید
صاحب خانه پر چانه، بر دست گرفت شانه و مشغول صفا دادن آن
ریش و سر خویش شده، كه غفلت ننماید ز آن فرصت نایاب و كمیاب
و كند مشكل خویش و دگران را چو آسیاب و درخشد چو مهتاب و
ببخشد به تمام تشنگان آب.
امام علی علیه السلام
خطبه 5
سخنى از آن حضرت ( ع )
هنگامى كه رسول خدا ( ص ) رحلت كرده بود و ، عباس و ابو سفیان بن حرب از او خواستند كه به خلافت با او بیعت كنند .
اى مردم ، بر درید امواج فتنهها را به كشتیهاى نجات و ، به راه تفاخر به نژاد و تبار مروید و دیهیم مباهات به مال و جاه را از سر فرو نهید . رستگار و پیروز است كسى كه او را یاورانى است و به نیروى آنان قیام مىكند و یا تسلیم مىشود و خود را آسوده مىسازد . آبى است بدبو و گنده و ، لقمهاى است گلوگیر كسى كه مىبلعدش .
آن كس كه ثمره بستان خود را پیش از رسیدنش بچیند ، همانند كشاورزى است كه در زمین دیگرى مىكارد .
اگر بگویم ، گویند كه آزمند فرمانروایى هستم و گر لب بربندم و خاموشى گزینم ،
گویند ، كه از مرگ مىترسد . چه دورند از حقیقت . آیا پس از آن همه جانبازى در عرصه پیكار ، از مرگ مىترسم ؟ به خدا سوگند ، دلبستگى پسر ابو طالب به مرگ از دلبستگى كودك به پستان مادر بیشتر است . ولى اسرارى در دل نهفته دارم ، كه اگر آشكار كنم ، لرزه بر اندامتان افتد ، چونانكه طناب فرو شده در چاه مىلرزد .
خطبه 4
خطبهاى از آن حضرت ( ع )
در تاریكى ، راه خود را به هدایت ما یافتید و بر قله عزّت و سرورى فرا رفتید و از شب سیاه گمراهى به سپیده دم هدایت رسیدید . كر باد ، گوشى كه بانگ بلند حق را نشنود ، كه آنكه بانگ بلند را نشنود ، آواز نرم چگونه او را بیاگاهاند . هر چه استوارتر باد ، آن دل كه پیوسته از خوف خدا لرزان است . من همواره در انتظار غدر و مكر شما مىبودم و در چهره شما نشانههاى فریب خوردگان را مىدیدم . شما در پس پرده دین جاى كرده بودید و پرده دین بود كه شما را از من مستور مىداشت ، ولى صدق نیت من پرده از چهره شما برافكند و قیافه واقعى شما را به من بنمود . براى هدایت شما بر روى جاده حق ایستادم ، در حالى كه ، بیراهههاى ضلالت در هر سو كشیده شده بود و شما سرگردان و گم گشته به هر راهى گام مىنهادید . تشنه بودید و ، هر چه زمین را مىكندید به نم آبى نمىرسیدید . امروز این زبان بسته را گویا كردهام ، باشد كه حقایق را به شما بگوید . در پرتگاه غفلت سرنگون شود ، اندیشه كسى كه به خلاف من ره مىسپرد ، كه من از آن روز كه حق را دیدهام ، در آن تردید نكردهام . اگر موسى ( ع ) مىترسید ، بر جان خود نمىترسید ، بلكه از چیرگى نادانان و گمراهان مىترسید .
امروز از ما و شما یكى بر راه حق ایستاده و یكى بر باطل . آنكه به یافتن آب اطمینان دارد ، هرگز ، از تشنگى هلاك نمىشود .
خطبه 3- خطبه شقشقیه
خطبهاى از آن حضرت ( ع)
معروف به خطبه شقشقیه
آگاه باشید . به خدا سوگند كه « فلان » خلافت را چون جامهاى بر تن كرد و نیك مىدانست كه پایگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسیاب . سیلها از من فرو مىریزد و پرنده را یاراى پرواز به قله رفیع من نیست . پس میان خود و خلافت پردهاى آویختم و از آن چشم پوشیدم و به دیگر سو گشتم و رخ برتافتم . در اندیشه شدم كه با دست شكسته بتازم یا بر آن فضاى ظلمانى شكیبایى ورزم ، فضایى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پیرى رسند و مؤمن ، همچنان رنج كشد تا به لقاى پروردگارش نایل آید . دیدم ، كه شكیبایى در آن حالت خردمندانهتر است و من طریق شكیبایى گزیدم ، در حالى كه ، همانند كسى بودم كه خاشاك به چشمش رفته ،
و استخوان در گلویش مانده باشد . مىدیدم ، كه میراث من به غارت مىرود .
تا آن « نخستین » به سراى دیگر شتافت و مسند خلافت را به دیگرى واگذاشت .
شتان ما یومى على كورها و یوم حیان اخى جابر ( 1 ) « چه فرق بزرگى است میان زندگى من بر پشت این شتر و زندگى حیان برادر جابر » .
اى شگفتا . در آن روزها كه زمام كار به دست گرفته بود همواره مىخواست كه مردم معافش دارند ولى در سراشیب عمر ، عقد آن عروس را بعد از خود به دیگرى بست . بنگرید كه چسان دو پستانش را ، آن دو ، میان خود تقسیم كردند و شیرش را دوشیدند . پس خلافت را به عرصهاى خشن و درشتناك افكند ، عرصهاى كه درشتىاش پاى را مجروح مىكرد و ناهموارىاش رونده را به رنج مىافكند . لغزیدن و به سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد . صاحب آن مقام ، چونان مردى بود سوار بر اشترى سركش كه هرگاه مهارش را مىكشید ، بینىاش مجروح مىشد و اگر مهارش را سست مىكرد ، سوار خود را هلاك مىساخت . به خدا سوگند ، كه در آن روزها مردم ، هم گرفتار خطا بودند و هم سركشى . هم دستخوش بىثباتى بودند و هم اعراض از حق . و من بر این زمان دراز در گرداب محنت ، شكیبایى مىورزیدم تا او نیز به جهان دیگر شتافت و امر خلافت را در میان جماعتى قرار داد كه مرا هم یكى از آن قبیل مىپنداشت . بار خدایا ، در این شورا از تو مدد مىجویم . چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خلیفه نخستین تردید روا داشتند ، كه اینك با چنین مردمى همسنگ و همطرازم شمارند . هرگاه چون پرندگان روى در نشیب مىنهادند یا بال زده فرا مىپریدند ، من راه مخالفت نمىپیمودم و با آنان همراهى مىنمودم . پس ، یكى از ایشان كینه دیرینهاى را كه با من داشت فرایاد آورد و آن دیگر نیز از من روى بتافت كه به داماد خود گرایش یافت . و كارهاى دیگر كردند كه من از گفتنشان كراهت دارم .
آنگاه « سومى » برخاست ، در حالى كه از پرخوارگى باد به پهلوها افكنده بود و چونان ستورى كه همّى جز خوردن در اصطبل نداشت . خویشاوندان پدریش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و میل فراوان خوردند كه اشتران ، گیاه بهارى را . تا سرانجام ،
آنچه را تابیده بود باز شد و كردارش قتلش را در پى داشت . و شكمبارگیش به سر درآوردش .
بناگاه ، دیدم كه انبوه مردم روى به من نهادهاند ، انبوه چون یالهاى كفتاران . گرد مرا از هر طرف گرفتند ، چنان كه نزدیك بود استخوانهاى بازو و پهلویم را زیر پاى فرو كوبند و رداى من از دو سو بر درید . چون رمه گوسفندان مرا در بر گرفتند . اما ،
هنگامى كه ، زمام كار را به دست گرفتم جماعتى از ایشان عهد خود شكستند و گروهى از دین بیرون شدند و قومى همدست ستمكاران گردیدند . گویى ، سخن خداى سبحان را نشنیده بودند كه مىگوید : « سراى آخرت از آن كسانى است كه در زمین نه برترى مىجویند و نه فساد مىكنند و سرانجام نیكو از آن پرهیزگاران است » ( 1 ) .
آرى ، به خدا سوگند كه شنیده بودند و دریافته بودند ، ولى دنیا در نظرشان آراسته جلوه مىكرد و زر و زیورهاى آن فریبشان داده بود .
بدانید . سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفریده ، كه اگر انبوه آن جماعت نمىبود ، یا گرد آمدن یاران حجت را بر من تمام نمىكرد و خدا از عالمان پیمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزینند ، افسارش را بر گردنش مىافكندم و رهایش مىكردم و در پایان با آن همان مىكردم كه در آغاز كرده بودم . و مىدیدید كه دنیاى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم كم ارجتر است .
چون سخنش به اینجا رسید ، مردى از مردم « سواد » عراق برخاست و نامهاى به او داد .
على ( ع ) در آن نامه نگریست . چون از خواندن فراغت یافت ، ابن عباس گفت : یا امیر المؤمنین چه شود اگر گفتار خود را از آنجا كه رسیده بودى پى مىگرفتى . فرمود : هیهات ابن عباس ، اشتر خشمگین را آن پاره گوشت از دهان جوشیدن گرفت و سپس ، به جاى خود بازگشت . ( 2 ) ابن عباس گوید ، كه هرگز بر سخنى دریغى چنین نخورده بودم كه بر این سخن كه امیر المؤمنین نتوانست در سخن خود به آنجا رسد كه آهنگ آن كرده بود .
معنى سخن امام كه مىفرماید : « كراكب الصعبة إن اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم » این است ، كه اگر سوار ، مهار شتر را بكشد و اشتر سر بر تابد بینىاش پاره شود و اگر با وجود سركشى مهارش را سست كند ، سرپیچى كند و سوارش نتواند كه در ضبطش آورد . مىگویند :
« اشنق الناقة » زمانى كه سرش را كه در مهار است بكشد و بالا گیرد . « شنقها » نیز به همین معنى است و ابن سكیت صاحب اصلاح المنطق چنین گوید . و گفت « اشنق لها » و نگفت :
« اشنقها » تا در برابر جمله « اسلس لها » قرار گیرد گویى ، امام ( علیه السلام ) مىفرماید :
اگر سر را بالا نگه دارد او را به همان حال وامىگذارد . و در حدیث آمده است كه رسول ( صلى اللّه علیه و آله ) سوار بر ناقه خود براى مردم سخن مىگفت و مهار ناقه را باز كشیده بود ( شنق لها ) و ناقه نشخوار مىكرد . [ از این حدیث معلوم مىشود كه شنق و اشنق به یك معنى است ] . و شعر عدى بن زید عبادى هم كه مىگوید :
ساءها ما بنا تبیّن فی الأیدی و إشناقها إلى الأعناق شاهدى است كه اشنق به معنى شنق است .
معنى بیت ( از فیض ) : شترهاى سركشى كه زمامشان در دست ما نبوده رام نیستند ، بد شترهایى هستند .
خطبه 2
پس از بازگشتش از صفین او را سپاس مىگویم و خواستار فزونى نعمت او هستم و بر آستان عزتش سر تسلیم نهادهام و خواهم كه مرا از گناه در امان نگه دارد . از او یارى مىجویم كه نیازمند آنم كه نیازم برآورد . هر كس را كه او راه بنماید ، گمراه نگردد و هر كس را كه با او دشمنى ورزد ، كس زینهار ندهد ، هركس را كه تعهد كند ، بىچیز نشود كه تعهدش از هر چه به سنجش آید ، افزون است و از هر چه اندوختنى است برتر . و شهادت مىدهم كه خداوندى جز اللّه ، خداى یكتا نیست . یگانه است و بىهیچ شریكى .شهادت مىدهم ، شهادتى كه خلوصش از بوته آزمایش نیكو برآمده باشد و اعتقاد به آن با صفاى نیت همراه بود . بدان چنگ در مىزنم ، همواره تا آنگاه كه ما را زنده مىدارد و مىاندوزیم آن را براى روزهاى هولناكى كه در پیش داریم . چنین شهادتى نشان عزم جزم ما در ایمان است و سرلوحه نیكوكارى و خشنودى خداوند است و ، سبب دورساختن شیطان .
و شهادت مىدهم كه محمد ( صلى اللّه علیه و آله ) بنده او و پیامبر اوست كه او را فرستاد با آیینى چون آفتاب تابنده ، پرآوازه و دانشى برتر و كتابى نوشته شده و فروغى تابان و پرتوى درخشان و فرمانى قاطع تا حق از باطل بازشناساند ، و زنگ شبهت از دلها بزداید . محمد ( صلى اللّه علیه و آله ) براى اثبات پیامبرى خویش حجتها آورد و مردمان را با آیات كتاب خود بیم داد و با ذكر عقوبتها و كیفرها كه بر امتهاى پیشین رفته بود ، بترسانید .
مردمان در فتنههایى گرفتار بودند ، كه در آن رشته دین گسسته بود و پایه یقین شكست برداشته و مىلرزید . هركس به چیزى كه خود اصل مىپنداشت چنگ زده بود . كارها پراكنده و درهم ، راه بیرون شدن از آن فتنهها باریك ، طریق هدایت مسدود و كورى و بىخبرى آنسان شایع و همهگیر كه هدایت را آوازهاى نبود . خدا را گناه مىكردند و شیطان را یار و یاور بودند . ایمان خوار و ذلیل بود ، ستونهایش از هم گسیخته و نشانههایش دگرگون و راههایش ویران و جادههایش محو و ناپدید .
همگان در راه شیطان گام مىزدند و از آبشخور او مىنوشیدند . به یارى این قوم بود كه شیطان پرچم پیروزى برافراشت و فتنهها برانگیخت و آنان را در زیر پاهاى خود فرو كوفت و پى سپر سمهاى خود نمود . آنان ، در آن حال ، حیرت زده و نادان و فریب خورده بودند و بهترین خانهها ( 1 ) را بدترین همسایه . شبها خواب به چشمانشان نمىرفت و سرمه دیدگانشان سرشك خونین بود . آنجا سرزمینى بود كه بر دانایش چون ستوران لگام مىزدند و نادانش را بر اورنگ عزت مىنشاندند .
و از این خطبه [ در وصف آل محمد ( ص ) ] آل محمد امینان اسرار خداوندند و پناهگاه اوامر او و معدن علم او و مرجع حكمت او و خزانه كتابهاى او و قلههاى رفیع دین او . قامت خمیده دین به پایمردى آنان راستى گرفت ، و لرزش اندامهایش به نیروى ایشان آرامش یافت .
45 و از این خطبه [ درباره منافقان ] گناه مىكارند و كشته خویش به آب غرور آب مىدهند و هلاكت مىدروند . در این امّت هیچ كس را با آل محمد ( صلى اللّه علیه و آله ) مقایسه نتوان كرد . كسانى را كه مرهون نعمتهاى ایشاناند با ایشان برابر نتوان داشت ، كه آل محمد اساس دیناند و ستون یقین كه افراط كاران به آنان راه اعتدال گیرند و واپس ماندگان به مدد ایشان به كاروان دین پیوندند .
ویژگیهاى امامت در آنهاست و بس . و وراثت نبوّت منحصر در ایشان . اكنون حق به كسى بازگشته كه شایسته آن است و به جایى باز آمده كه از آنجا رخت بر بسته بود.
خطبه 1
در این خطبه ، سخن از آغاز آفرینش آسمان و زمین و آفرینش آدم ( ع ) است .
حمد باد خداوندى را كه سخنوران در ثنایش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهایش عاجز آیند و كوشندگان هر چه كوشند ، حق نعمتش را آنسان كه شایسته اوست ، ادا كردن نتوانند . خداوندى ، كه اندیشههاى دور پرواز او را درك نكنند و زیركان تیزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند . خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهایتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان یافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذیرد . آفریدگان را به قدرت خویش بیافرید و بادهاى باران زاى را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخرههاى كوهساران ، زمینش را از لرزش بازداشت .
اساس دین ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او ، تصدیق به وجود اوست و كمال تصدیق به وجود او ، یكتا و یگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به یكتایى و یگانگى او ، پرستش اوست . دور از هر شایبه و آمیزهاى و ، پرستش او زمانى از هر شایبه و آمیزهاى پاك باشد كه از ذات او ، نفى هر صفت شود زیرا هر صفتى گواه بر این است كه غیر از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر این است كه غیر از صفت خود است .
هركس خداوند سبحان را به صفتى زاید بر ذات وصف كند ، او را به چیزى مقرون ساخته و هر كه او را به چیزى مقرون دارد ، دو چیزش پنداشته و هر كه دو چیزش پندارد ، چنان است كه به اجزایش تقسیم كرده و هر كه به اجزایش تقسیم كند ،
او را ندانسته و نشناخته است . و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد ، او را بر شمرده است و هر كه گوید كه خدا در چیست ، خدا را درون چیزى قرار داده و هر كه گوید كه خدا بر روى چیزى جاى دارد ، دیگر جایها را از وجود او تهى كرده است .
خداوند همواره بوده است و از عیب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد ، با هر چیزى هست ، ولى نه به گونهاى كه همنشین و نزدیك او باشد ، غیر از هر چیزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد . كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها . به آفریدگان خود بینا بود ، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند . تنها و یكتاست زیرا هرگز او را یار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشویش گردد . موجودات را چنانكه باید بیافرید و آفرینش را چنانكه باید آغاز نهاد . بىآنكه نیازش به اندیشهاى باشد یا به تجربهاى كه از آن سود برده باشد یا به حركتى كه در او پدید آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشویش شود . آفرینش هر چیزى را در زمان معینش به انجام رسانید و میان طبایع گوناگون ، سازش پدید آورد و هر چیزى را غریزه و سرشتى خاص عطا كرد . و هر غریزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد ، پیش از آنكه بر او جامه آفرینش پوشد ، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پیچ و خم هر كارى را مىدانست .
آنگاه ، خداوند سبحان فضاهاى شكافته را پدید آورد و به هر سوى راهى گشود و هواى فرازین را بیافرید و در آن آبى متلاطم و متراكم با موجهاى دمان جارى ساخت و آن را بر پشت بادى سختوزنده توفانزاى نهاد . و فرمان داد ، كه بار خویش بر پشت استوار دارد و نگذارد كه فرو ریزد ، و در همان جاى كه مقرر داشته بماند . هوا در زیر آن باد گشوده شد و آب بر فراز آن جریان یافت . [ و تا آن آب در تموج آید ] ، باد دیگرى بیافرید و این باد ، سترون بود كه تنها كارش ، جنبانیدن آب بود . آن باد همواره در وزیدن بود وزیدنى تند ، از جایگاهى دور و ناشناخته . و فرمانش داد كه بر آن آب موّاج ،وزیدن گیرد و امواج آن دریا برانگیزد و آنسان كه مشك را مىجنبانند ، آب را به جنبش واداشت . باد به گونهاى بر آن مىوزید ، كه در جایى تهى از هر مانع بوزد . باد آب را پیوسته زیر و رو كرد و همه اجزاى آن در حركت آورد تا كف بر سر برآورد ،
آنسان كه از شیر ، كره حاصل شود . آنگاه خداى تعالى آن كفها به فضاى گشاده ، فرا برد و از آن هفت آسمان را بیافرید . در زیر آسمانها موجى پدید آورد تا آنها را از فرو ریختن باز دارد . و بر فراز آنها سقفى بلند برآورد بىهیچ ستونى كه بر پایشان نگه دارد یا میخى كه اجزایشان به هم پیوسته گرداند . سپس به ستارگان بیاراست و اختران تابناك پدید آورد و چراغهاى تابناك مهر و ماه را بر افروخت ، هر یك در فلكى دور زننده و سپهرى گردنده چونان لوحى متحرك . سپس ، میان آسمانهاى بلند را بگشاد و آنها را از گونهگون فرشتگان پر نمود .
برخى از آن فرشتگان ، پیوسته در سجودند ، بىآنكه ركوعى كرده باشند ، برخى همواره در ركوعند و هرگز قد نمىافرازند . صف در صف ، در جاى خود قرار گرفتهاند و هیچ یك را یاراى آن نیست كه از جاى خود به دیگر جاى رود . خدا را مىستایند و از ستودن ملول نمىگردند . هرگز چشمانشان به خواب نرود و خردهاشان دستخوش سهو و خطا نشود و اندامهایشان سستى نگیرد و غفلت فراموشى بر آنان چیره نگردد .
گروهى از فرشتگان امینان وحى خداوندى هستند و سخن او را به رسولانش مىرسانند و آنچه مقدر كرده و مقرر داشته ، به زمین مىآورند و باز مىگردند . گروهى نگهبانان بندگان او هستند و گروهى دربانان بهشت اویند . شمارى از ایشان پایهایشان بر روى زمین فرودین است و گردنهایشان به آسمان فرازین كشیده شده و اعضاى پیكرشان از اقطار زمین بیرون رفته و دوشهایشان آنچنان نیرومند است كه توان آن دارند كه پایههاى عرش را بر دوش كشند . از هیبت عظمت خداوندى یاراى آن ندارند كه چشم فرا كنند ، بلكه ، همواره ، سر فروهشته دارند و بالها گرد كرده و خود را در آنها پیچیدهاند . میان ایشان و دیگران ، حجابهاى عزّت و عظمت فرو افتاده و پردههاى قدرت كشیده شده است . هرگز پروردگارشان را در عالم خیال و توهم تصویر نمىكنند و به صفات مخلوقات متصفش نمىسازند و در مكانها محدودش نمىدانند و براى او همتایى نمىشناسند و به او اشارت نمىنمایند .
هم از این خطبه [ در صفت آفرینش آدم ( علیه السلام ) ] آنگاه خداى سبحان ، از زمین درشتناك و از زمین هموار و نرم و از آنجا كه زمین شیرین بود و از آنجا كه شورهزار بود ، خاكى بر گرفت و به آب بشست تا یكدست و خالص گردید . پس نمناكش ساخت تا چسبنده شد و از آن پیكرى ساخت داراى اندامها و اعضا و مفاصل . و خشكش نمود تا خود را بگرفت چونان سفالینه . و تا مدتى معین و زمانى مشخص سختش گردانید . آنگاه از روح خود در آن بدمید . آن پیكر گلین كه جان یافته بود ، از جاى برخاست كه انسانى شده بود با ذهنى كه در كارها به جولانش درآورد و با اندیشهاى كه به آن در كارها تصرف كند و عضوهایى كه چون ابزارهایى به كارشان گیرد و نیروى شناختى كه میان حق و باطل فرق نهد و طعمها و بویها و رنگها و چیزها را دریابد . معجونى سرشته از رنگهاى گونهگون . برخى همانند یكدیگر و برخى مخالف و ضد یكدیگر . چون گرمى و سردى ، ترى و خشكى [ و اندوه و شادمانى ] . خداى سبحان از فرشتگان امانتى را كه به آنها سپرده بود ، طلب داشت و عهد و وصیتى را كه با آنها نهاده بود ، خواستار شد كه به سجود در برابر او اعتراف كنند و تا اكرامش كنند در برابرش خاشع گردند .
پس ، خداى سبحان گفت كه در برابر آدم سجده كنید . همه سجده كردند مگر ابلیس كه از سجده كردن سر بر تافت . گرفتار تكبر و غرور شده بود و شقاوت بر او چیره شده بود . بر خود ببالید كه خود از آتش آفریده شده بود و آدم را كه از مشتى گل سفالین آفریده شده بود ، خوار و حقیر شمرد . خداوند ابلیس را مهلت ارزانى داشت تا به خشم خود كیفرش دهد و تا آزمایش و بلاى او به غایت رساند و آن وعده كه به او داده بود ، به سر برد . پس او را گفت كه تو تا روز رستاخیز از مهلت داده شدگانى .
آنگاه خداوند سبحان آدم را در بهشت جاى داد ، سرایى كه زندگى در آن خوش و آرام بود و جایگاهى همه ایمنى . و از ابلیس و دشمنىاش برحذر داشت . ولى دشمن كه آدم را در آن سراى خوش و امن ، همنشین نیكان دید ، بر او رشك برد . آدم یقین خویش بداد و شك بستد و اراده استوارش به سستى گرایید و شادمانى از دل او رخت بر بست و وحشت جاى آن بگرفت و آن گردن فرازى و غرور به پشیمانى و حسرت بدل شد . ولى خداوند در توبه به روى او بگشاد و كلمه رحمت خویش به او بیاموخت و وعده داد كه بار دگر او را به بهشت خود بازگرداند . لیكن نخست او را به این جهان بلا و محنت و جایگاه زادن و پروردن فرو فرستاد .
خداوند سبحان از میان فرزندان آدم ، پیامبرانى برگزید و از آنان پیمان گرفت كه هر چه را كه به آنها وحى مىشود ، به مردم برسانند و در امر رسالت او امانت نگه دارند ، به هنگامى كه بیشتر مردم ، پیمانى را كه با خدا بسته بودند ، شكسته بودند و حق پرستش او ادا نكرده بودند و براى او در عبادت شریكانى قرار داده بودند و شیطانها از شناخت خداوند ، منحرفشان كرده بودند و پیوندشان را از پرستش خداوندى بریده بودند . پس پیامبران را به میانشان بفرستاد . پیامبران از پى یكدیگر بیامدند تا از مردم بخواهند كه آن عهد را كه خلقتشان بر آن سرشته شده ، به جاى آرند و نعمت او را كه از یاد بردهاند ، فرا یاد آورند و از آنان حجّت گیرند كه رسالت حق به آنان رسیده است و خردهاشان را كه در پرده غفلت ، مستور گشته ، برانگیزند . و نشانههاى قدرتش را كه بر سقف بلند آسمان آشكار است به آنها بنمایانند و هم آنچه را كه بر روى زمین است و آنچه را كه سبب حیاتشان یا موجب مرگشان مىشود به آنان بشناسانند و از سختیها و مرارتهایى كه پیرشان مىكند یا حوادثى كه بر سرشان مىتازد ، آگاهشان سازند . خداوند بندگان خود را از رسالت پیامبران ، بىنصیب نساخت بلكه همواره بر آنان ، كتاب فرو فرستاد و برهان و دلیل راستى و درستى آیین خویش را بر ایشان آشكار ساخت و راه راست و روشن را خود در پیش پایشان بگشود . پیامبران را اندك بودن یاران ، در كار سست نكرد و فراوانى تكذیب كنندگان و دروغ انگاران ، از عزم جزم خود باز نداشت . براى برخى كه پیشین بودند ، نام پیامبرانى را كه زان سپس خواهند آمد ، گفته بود و برخى را كه پسین بودند ، به پیامبران پیشین شناسانده بود .
قرنها بدین منوال گذشت و روزگاران سپرى شد . پدران به دیار نیستى رفتند و فرزندان جاى ایشان بگرفتند و خداوند سبحان ، محمد رسول اللّه ( صلى اللّه علیه و آله ) را فرستاد تا وعده خود برآورد و دور نبوّت به پایان برد . در حالى كه از پیامبران برایش پیمان گرفته شده بود . نشانههاى پیامبرىاش آشكار شد و روز ولادتش با كرامتى عظیم همراه بود . در این هنگام مردم روى زمین به كیش و آیین پراكنده بودند
و هر كس را باور و عقیدت و آیین و رسمى دیگر بود : پارهاى خدا را به آفریدگانش تشبیه مىكردند . پارهاى او را به نامهایى منحرف مىخواندند و جماعتى مىگفتند كه این جهان هستى ، آفریده دیگرى است . خداوند به رسالت محمد ( صلى اللّه علیه و آله ) آنان را از گمراهى برهانید و ننگ جهالت از آنان بزدود .
خداوند سبحان ، مرتبت قرب و لقاى خود را به محمد ( صلى اللّه علیه و آله ) عطا كرد و براى او آن را پسندید كه در نزد خود داشت . پس عزیزش داشت و از این جهان فرودین كه قرین بلا و محنت است ، روى گردانش نمود و كریمانه جانش بگرفت . درود خدا بر او و خاندانش باد .
محمد ( صلى اللّه علیه و آله ) نیز در میان امّت خود چیزهایى به ودیعت نهاد كه دیگر پیامبران در میان امّت خود به ودیعت نهاده بودند زیرا هیچ پیامبرى امّت خویش را بعد از خود سرگردان رها نكرده است ، بىآنكه راهى روشن پیش پایشان گشوده باشد یا نشانهاى صریح و آشكار براى هدایتشان قرار داده باشد . محمد ( صلى اللّه علیه و آله ) نیز كتابى را كه از سوى پروردگارتان بر او نازل شده بود ، در میان شما نهاد ، كتابى كه احكام حلال و حرامش در آن بیان شده بود و واجب و مستحب و ناسخ و منسوخش روشن شده بود . معلوم داشته كه چه كارهایى مباح است و چه كارهایى واجب یا حرام . خاص و عام چیست و در آن اندرزها و مثالهاست . مطلق و مقید و محكم و متشابه آن را آشكار ساخته . هر مجملى را تفسیر كرده و گره هر مشكلى را گشوده است . و نیز چیزهایى است كه براى دانستنش پیمان گرفته شده و چیزهایى است كه به نادانستنش رخصت داده شده . احكامى است كه در كتاب خدا به وجوب آن حكم شده و در سنت ، آن حكم نسخ گشته و احكامى است كه در سنت ، به وجوب آن تاكید شده ولى در كتاب به تركش رخصت داده شده و نیز اعمالى است كه چون زمانش فرازآید ، واجب و چون زمانش سپرى گردد ، وجوبش زایل شود . و در باب امورى كه ارتكاب آن گناه كبیره است و خدا به كیفر آن ، وعید آتش دوزخ داده و امورى كه ارتكاب آن گناه صغیره است و مستوجب غفران و آمرزش اوست و امورى كه اندك آن هم پذیرفته آید و هر كس مخیر است كه بیش از آن هم به جاى آورد .
و از این خطبه [ در ذكر حج ] خداوند ، حج خانه خود را بر شما واجب گردانید و خانه خود را قبلهگاه مردم ساخت . مردم با شوق تمام ، آنسان كه ستوران به آبشخور روى نهند و كبوتران به آشیانه پناه برند ، بدان درآیند . خداى سبحان حج را مقرر فرمود تا مردم در برابر عظمت او فروتنى نشان دهند و به عزت و جبروت او اعتراف كنند . و از میان بندگان خود كسانى را برگزید تا صلاى دعوت او شنیدند و اجابت كردند و سخن حق تصدیق نمودند و در آنجا پاى نهادند كه پیامبرانش نهاده بودند و به آن فرشتگان همانند شدند كه گرد عرشش طواف مىكنند و در این سودا كه سرمایهشان عبادت اوست ، سود فراوان حاصل كردند و تا به میعاد آمرزش او دست یابند بر یكدیگر پیشى جستند . خداوند ، سبحانه و تعالى ، حج را نشانه و علامت اسلام قرار داد و كعبه را پناهگاه پناهندگان و حج را فریضتى واجب ساخت و حقش را واجب گردانید و حج را بر شما مقرر فرمود و گفت : « براى خدا حج آن خانه بر كسانى كه قدرت رفتن به آن داشته باشند ، واجب است و هر كه راه كفر پیش گیرد بداند كه خدا از جهانیان بىنیاز است » ( 1 ) .
خطبه (124)- خطبه در ترغیب یارانش به جهاد
و درود خداوند بر او،فرمودند؛
زره پوش را پیش اندازید، و بى زره را پشت سر قرار دهید، دندانها را به هم بفشارید كه در برابر فرود آمدن شمشیرها بر فرق سر پایدارتر است، در برابر نوك نیزه ها خود را به پچید كه در ردّ نیزه دشمن اثرش بیشتر است، به دشمن خیره نشوید كه موجب افزایش قوّت قلب و آرامش دلهاست، فریادها را خاموش كنید زیرا سستى و ترس را بهتر برطرف مى سازد، پرچم را به این طرف و آن طرف متمایل و دور آن را خالى ننمایید، و آن را جز به دست دلاوران و آنان كه از مال و جان شما دفاع مى كنند ندهید، قطعاً آنان كه در برابر حوادث ایستادگى مى كنند همانانند كه گِرد پرچم خود دور زده، آن را از هر طرف و از پس و پیش مواظب هستند، نه از آن عقب
تبلیغات